ادبیات فارسی سال دوم راهنمایی
شنبه بیست و نهم آبان 1389
چند داستان کوتاه ...  

روزی معلمی از دانش آموزانش خواست که اسامی همکلاسی هایشان را بر روی دو ورق  کاغذ بنویسند و پس از نوشتن هر اسم یک خط فاصله قرار دهند .

سپس از آنها خواست که درباره قشنگترین چیزی که میتوانند در مورد هرکدام از همکلاسی هایشان بگویند ، فکر کنند و در آن خط های خالی بنویسند .

بقیه وقت کلاس با انجام این تکلیف درسی گذشت و هرکدام از دانش آموزان پس از اتمام ،برگه های خود را به معلم تحویل داده ، کلاس را ترک کردند .

روز شنبه ، معلم نام هر کدام از دانش آموزان را در برگه ای جداگانه نوشت ، وسپس تمام نظرات بچه های دیگر در مورد هر دانش آموز را در زیر اسم آنها نوشت .

روز دوشنبه ، معلم برگه مربوط به هر دانش آموز را تحویل داد .

شادی خاصی کلاس را فرا گرفت .  

معلم این زمزمه ها را از کلاس شنید " واقعا ؟ "

"من هرگز نمی دانستم که دیگران به وجود من اهمیت می دهند! "

"من نمی دانستم که دیگران اینقدر مرا دوست دارند . "

دیگر صحبتی ار آن برگه ها نشد .  

معلم نیز ندانست که آیا آنها بعد از کلاس با والدینشان در مورد موضوع کلاس به بحث وصحبت پرداختند یا نه ، به هر حال برایش مهم نبود .

آن تکلیف هدف معلم را بر آورده کرده بود .دانش آموزان از خود و تک تک همکلاسی هایشان راضی بودند  با گذشت سالها بچه های کلاس از یکدیگر دورافتادند . چند سال بعد ، یکی از دانش آموزان درجنگ ویتنام کشته شد . و معلمش در مراسم خاکسپاری او شرکت کرد .

او تابحال ، یک سرباز ارتشی را در تابوت ندیده بود ... پسر کشته شده ، جوان خوش قیافه وبرازنده ای به نظر می رسید .

کلیسا مملو از دوستان سرباز بود . دوستانش با عبور از کنار تابوت وی ، مراسم وداع را بجا آوردند . معلم آخرین نفر در این مراسم تودیع بود .

به محض اینکه معلم در کنار تابوت قرار گرفت، یکی از سربازانی که مسئول حمل تابوت بود ، به سوی او آمد و پرسید : " آیا شما معلم ریاضی مارک نبودید؟ "

معلم با تکان دادن سر پاسخ داد : " چرا"

سرباز ادامه داد : " مارک همیشه درصحبتهایش از شما یاد می کرد . "پس از مراسم تدفین ، اکثر همکلاسی هایش برای صرف ناهار گرد هم آمدند . پدر و مادر مارک نیزکه در آنجا بودند ، آشکارا معلوم بود که منتظر ملاقات با معلم مارک هستند .

پدر مارک در حالیکه کیف پولش را از جیبش بیرون می کشید ، به معلم گفت :"ما می خواهیم چیزی را به شما نشان دهیم که فکر می کنیم برایتان آشنا باشد . "او با دقت دو برگه کاغذ فرسوده دفتریادداشت که از ظاهرشان پیدا بود بارها وبارها تا خورده و با نواری به هم بسته شده بودند را از کیفش در آورد .

خانم معلم با یک نگاه آنها را شناخت . آن کاغذها ، همانی بودند که تمام خوبی های مارک از دیدگاه دوستانش درونشان نوشته شده بود .

مادر مارک گفت : " از شما به خاطر کاری که انجام دادید متشکریم . همانطور که می بینید مارک آن را همانند گنجی نگه داشته است . "

همکلاسی های سابق مارک دور هم جمع شدند .چارلی با کمرویی لبخند زد و گفت : " من هنوز لیست خودم را دارم . اون رو در کشوی بالای میزم گذاشتم . "

همسر چاک گفت : " چاک از من خواست که آن را در آلبوم عروسیمان بگذارم . "

مارلین گفت : " من هم برای خودم را دارم .توی دفتر خاطراتم گذاشته ام . "

سپس ویکی ، کیفش را از ساک بیرون کشید ولیست فرسوده اش را به بچه ها نشان داد و گفت :" این همیشه با منه . . . . " . " من فکر نمی کنم که کسی لیستش را نگه نداشته باشد . "

معلم با شنیدن حرف های شاگردانش دیگر طاقت نیاورده ، گریه اش گرفت . او برای مارک و برای همه دوستانش که دیگر او را نمی دیدند ، گریه می کرد .

سرنوشت انسانها در این جامعه بقدری پیچیده است که ما فراموش می کنیم این زندگی روزی به پایان خواهد رسید ، و هیچ یک از ما نمی داند که آن روز کی اتفاق خواهد افتاد .

بنابراین به کسانی که دوستشان دارید و به آنها توجه دارید بگویید که برایتان مهم و با ارزشند ، قبل از آنکه برای گفتن دیر شده باشد.

اگر شما آنقدر درگیر کارهایتان هستید که نمی توانید چند دقیقه ای از وقتتان را صرف فرستادن این پیغام برای دیگران کنید ، به نظرشما این اولین باری خواهد بودکه شما کوچکترین تلاشی برای ایجاد تغییر در روابط تان نکردید ؟

هر چه به افراد بیشتری این پیغام را بفرستید ، دسترسی شما به آنهایی که اهمیت بیشتری برایتان دارند ، بهتر و راحت تر خواهد بود .

بیاد داشته باشید چیزی را درو خواهید کرد که پیش از این کاشته اید

دوست خوبم

اميدوارم هميشه خوبيهاي من رو به ياد داشته باشي و بدي هام رو ببخشي و از ياد ببري ...

صميمانه برات آرزوي موفقيت و شادكامي دارم


پارامیس

لشکر ایران آماده جنگ شده و سواران پا بر رکاب اسب ، کورش پادشاه ایران از نزدیکان خداحافظی کرده و قصد راهبری سپاه ایران را داشت . یکی از نزدیکان خبر آورد همسر سربازی چهار فرزند بدنیا آورده ، فروانروای ایران خندید و گفت این خبر خوش پیش از حرکت سپاه ایران بسیار روحیه بخش و خوش یمن است . دستور داد پدر کودکان لباس رزم از تن بدر آورده به خانه اش برود پدر اشک ریزان خواهان همراهی فرمانروای ایران بود . فرمانروا با خنده به او گفت نگهداری و پرورش آن چهار کودک از جنگ هم سخت تر است . می گویند وقتی سپاه پیروز ایران از جنگ باز گشت کورش تنها سوغاتی را که با خود به همراه آورده بود چهار لباس زیبا برای فرزندان آن سرباز بود . این داستان نشان می دهد کورش پادشاه ایران ، دلی سرشار از مهر در سینه داشت. ارد بزرگ فیلسوف کشورمان می گوید : فرمانروای مردمدار ، مهر خویش را از کسی دریغ نمی کند .

می گویند سالها بعد آن چهار کودک سربازان رشیدی شدند ، آنها نخستین سربازان سپاه ایران بودند که از دیوارهای آتن گذشته و وارد پایتخت یونان شدند . نکته جالب آن است که یکی از آن چهار کودک دختر بود و نامش پارمیس که از نام دختر ارشد کورش بزرگ اقتباس شده بود .

یاسمین آتشی


داستان کوتاه

از کتاب «شیطان و دوشیزه پریم » اثر پائولو کوئیلو

مردی با اسب و سگش در جاده‌ای راه می‌رفتند. هنگام عبوراز کنار درخت عظیمی، صاعقه‌ای فرود آمد و آنها را کشت. اما مرد نفهمید که دیگر این دنیا را ترک کرده است و همچنان با دو جانورش پیش رفت. گاهی مدت‌ها طول می‌کشد تامرده‌ها به شرایط جدید خودشان پی ببرند!

پیاده ‌روی درازی بود، تپه بلندی بود، آفتاب تندی بود، عرق می‌ ریختند و به شدت تشنه بودند. در یک پیچ جاده دروازه تمام مرمری عظیمی دیدند که به میدانی باسنگفرش طلا باز می‌شد و در وسط آن چشمه‌ای بود که آب زلالی از آن جاری بود. رهگذررو به مرد دروازه ‌بان کرد و گفت: «روز بخیر، اینجا کجاست که اینقدر قشنگ است؟»

دروازه‌بان: «روز به خیر، اینجا بهشت است.»

- «چه خوب که به بهشت رسیدیم، خیلی تشنه‌ایم.»

دروازه ‌بان به چشمه اشاره کرد و گفت: «می‌توانید وارد شوید و هر چقدر دلتان می‌خواهد بنوشید.»

- اسب و سگم هم تشنه‌اند.

نگهبان: «واقعأ متأسفم . ورود حیوانات به بهشت ممنوع است.»

مرد خیلی ناامید شد، چون خیلی تشنه بود، اما حاضر نبود تنهایی آب بنوشد. از نگهبان تشکر کرد و به راهش ادامه داد. پس از اینکه مدت درازی از تپه بالا رفتند،به مزرعه‌ای رسیدند. راه ورود به این مزرعه، دروازه‌ای قدیمی بود که به یک جاده خاکی با درختانی در دو طرفش باز می‌شد. مردی در زیر سایه درخت‌ها دراز کشیده بود وصورتش را با کلاهی پوشانده بود، احتمالأ خوابیده بود.

مسافر گفت: «روز بخیر!»

مرد با سرش جواب داد.

- ما خیلی تشنه‌ایم . من، اسبم و سگم.

مرد به جایی اشاره کرد و گفت: میان آن سنگ‌ها چشمه‌ای است. هرقدر که می‌خواهیدبنوشید.

مرد، اسب و سگ به کنار چشمه رفتند و تشنگی‌شان را فرو نشاندند.

مسافر از مرد تشکر کرد. مرد گفت: هر وقت که دوست داشتید، می‌توانید برگردید.

مسافر پرسید: فقط می‌خواهم بدانم نام اینجا چیست؟

- بهشت!

- بهشت؟!! اما نگهبان دروازه مرمری هم گفت آنجا بهشت است!

- آنجا بهشت نیست، دوزخ است.

مسافر حیران ماند: «باید جلوی دیگران را بگیرید تا از نام شما استفاده نکنند! این اطلاعات غلط باعث سردرگمی زیادی می‌شود! »

- کاملأ برعکس؛ در حقیقت لطف بزرگی به ما می‌کنند!!! چون تمام آنهایی که حاضرندبهترین دوستانشان را ترک کنند، همانجا می‌مانند...

جمعه بیست و هشتم آبان 1389
فصل سوم / درس هفتم ...  

فصل سوم

زیبایی آفرینش

چشم دل باز کن که جان بینی                                  آن­چه نادیدنی­است، آن بینی

                                                                                 هاتف اصفهانی

با تقویت چشمِ دل و بینش قلبی، می­توان به دیدارِ جان نائل شد(رسید) و بدین­گونه به تماشایِ رمز و راز هستی، پرداخت.

نادیدنی: غیر قابل دیدن                                                 جان: روح و روان


درس هفتم

معرفت کردگار

معرفت: شناخت، شناسایی         کردگار: آفریننده، خالق               تأمّل: اندیشیدن، تفکِر کردن، ایستادن، درنگ کردن

شاخص­ترین آرایه­ی حاضر در متن این درس«آرایه­ی جاندار پنداری/ انسان انگاری» است.

تشخیص: شخصیّت بخشیدن به عناصرِ بی­جان و موجودات زنده را با استفاده از ویژگی­ها و رفتار انسانی، در اصطلاح ادبی، تشخیص یا انسان­انگاری می­گویند و به نظر نگارنده، با آن­چه که جان­بخشی به اشیا نامیده می­شود، اندکی تفاوت دارد.

جاندار پنداری یا جان­بخشی: توصیف عناصرِ بی­جان و جمادات و نبادات با ویژگی­های جان­داران و یا نسبت دادن رفتار جانداران به عناصرِ بی­جان را گویند.

نمونه­هایی از متن درس برای انسان­انگاری

نمونه­هایی از متن درس برای جان­دار پنداری

طبیعت ... در پاکی معصومانه­­ی زمستان، شکوه و زیبایی خود را به نمایش می­گذارد.

زمین سر از خواب زمستانی برمی­دارد.

زمین ... زیبایی بنفشه­های نیلی و زرد را به چشم مشتاقان عرضه می­کند.

انگار نقاش چیره دست طبیعت، به ترکیب رنگ­ها نور پاشیده­است.

شاخه­های درختان در زیر بار میوه­های تابستانی، قد خم  می­کنند.

بهار که می­آید... هر شاخه دست خواهشی­است که در طلب باران از زمین به آسمان برآمده است.

آسمان هم البته سخاوتمند است.

تک درختی که در بیابان برای رفع عطش به انتظارِ باران نشسته­است.

درختان از پوشش سبز خود عریان می­شوند.

در پاییز با وزش هر نسیم، برگ­ها دست از دامن شاخه­ها رها می­کنند و رقصان در باد ... فرشی رنگارنگ را زیرِ پایِ عابران می­گسترانند.

شاخه­های جوان بی­برگ زیر بار سنگین برف، کمر خم کرده­اند.

سرانجام پاییز هم با طبیعت وداع می­کند.

زمستان از راه می­رسد و کوله­بارش را ... بر زمین می­گذارد.

پرندگان تنهایی که با حرکت بال­های خود، برف را از تن شاخه­ها می­تکانند.

زمین نفس گرمی می­کشد. و کم کم بنفشه و بید از راه می­رسند.

آسمان بر سرِ بام و دشت پولک­های نقره­ای می­ریزد و دستی نامرئی با نخ سفید آسمان را به زمین می­دوزد.

کبود: تیره، آبی          سر از خواب برداشتن: بیدار شدن      سبب: دلیل، علّت             چیره­دست: زبردست، ماهر

عرضه می­کند: ارائه می­کند، تقدیم می­کند            طلب: خواهش، درخواست، جست و جو        سخاوتمند: بخشنده

به­خصوص: به ویژه، مخصوصاً                       فراغت: آسودگی، آسایش                       زرّین: طلایی

پرتو: نور، روشنایی              انوار: جمع مکسّر نور          موج­گون: مانند موج(کلمه­ی شباهت)

چشم­نواز: نوازشگرِ چشم، زیبا(صفت مرکب)                 به ضرورت: به ناچار، خواه و ناخواه

کمال: پختگی، رسیدگی                    عریان: لخت، برهنه                اهتزاز: حرکت، جنبش، تکان خوردن

درمی­آمیزند: مخلوط می­شوند              بدیع: تازه، نو                          خزان: پاییز

رقصان: در حال رقصیدن(قید حالت)             عابران: رهگذران            بنگریم: نگاه کنیم

منحصر: محدود، در حصار کشیده             خاربن: بوته­ی خار(بن: درخت، ریشه)

رفع: برطرف کردن، دور کردن، مرتفع ساختن                  عطش: تشنگی زیاد

وداع: بدرود، خداحافظی          می­تکانند: تکان می­دهند           نامرئی: ناپیدا، نادیدنی

باری: خلاصه                  بید و بنفشه: مراعات نظیر دارند           مقصد: هدف


درس هفتم

تأمّل در آفرینش- برگریزان پاییز- پاکی معصومانه- فصل تجدید حیات- رویش و جوانه زدن- شیره­ی حیات- قامت خشکیده­ی شاخه­ها- بنفشه­­های نیلی- مشتاقان طبیعت- عرضه­ی گل­های رنگارنگ- نقّاش چیره­دست- تدبیر الهی- آسمان سخاوتمند- فراغت از درس- گندمزارهای زرّین- انوار طلایی- حرکت موج­گون- فصلِ کمال و پختگی- درختان عریان- اهتزاز برگ­ها- سرخ اخرایی- رنگ­آمیزی بدیع- زیر پای عابران- منحصر و محدود- خاربن- رفع عطش- وداع فصل­ها- پولک­های نقره­ای- دست نامرئی- مناطق معتدل- شکل و قالب- خصوصیّات خزان- واژه­ی پایه- ویژگی و صفت- دل­پذیر و تأثیرگذار- حیات موجودات- حوض حیاط.


نکته­ی ادبی                                                                                                           درس 7

به نوشته­هایی که هدف از آن­ها، انتقال ساده و عادی و مستقیم پیام به خواننده است؛ «نوشته­هایی زبانی» می­گویند. به نوشته­هایی که در آن­ها از توصیف، تشبیه، تشخیص و سایر آرایه­های ادبی برای زیبایی و تأثیرگذاری بیشتر استفاده می­شود؛ «نوشته­های ادبی» می­گویند.


برای انجام تکالیف مربوط به «صفت نسبی» ادامه ی مطلب را کلیک کنید


... ادامه مطلب
جمعه بیست و هشتم آبان 1389
درس ششم / روان خوانی (شوق آموختن) و نکته های ادبی درس 5 ...  

فروغ دانایی

انیس کنج تنهایی کتاب است            فروغ صبح دانایی کتاب است

انیس: مونس، همدم           کنج: گوشه             کنجِ تنهایی: ترکیب اضافی(اضافه­ی تشبیهی)

فروغ: نور، روشنایی                                    صبح دانایی: ترکیب اضافی(اضافه­ی تشبیهی)       

معنی: کتاب، مونس تنهایی­های ماست و نور صبحگاه دانایی را به ما می­بخشد.

بود بی­مزد و منّت اوستادی                     زِ دانش بخشدت هر دم مُرادی

بُود: باشد          دم: لحظه                      مراد: آرزو

کتاب، استادِ بی مُزد و منّتِ توست و هر لحظه با دانایی تو را به آرزویی می­رساند.

درونش همچو غنچه از ورق پر

به قیمت، هر ورق زان یک طبق دُر

دُر: مروارید

آرایه­ی تشبیه در مصراع اوّل وجود دارد.

رکن اوّل: کتاب(با حضور ضمیر«ش»)

رکن دوم: غنچه    رکن سوم: پُر از ورق بودن

رکن چهارم: همچو

درون کتاب مانند غنچه پر از ورق است و هر برگ از کتاب به اندازه­ی یک ظرف پر از مروارید، ارزشمند است.

به تقریر لطایف لب گشاید                هزاران گوهرِ معنی نماید

تقریر: بیان کردن، آشکار کردن      لطایف: نکته­های باریک و دقیق      گوهر: سنگ قیمتی

گوهرِ معنی: اضافه­ی تشبیهی. معانی ارزشمند به گوهرهای ناب تشبیه شده­اند.

کتاب نکته­های دقیق و ارزشمندی را برایت آشکار می­کند و گوهرهای ناب اندیشگی را به تو نشان می­دهد.

گهی اسرارِ قرآن باز گوید            گه از قولِ پیمبر راز گوید

گهی: مخفف گاهی(زمانی)       اسرار: جمع سر                بازگوید: بازگو می­کند

پیمبر: پیغامبر، حضرت محمّد           راز: سرّ 

گاهی اسرارِ کتابِ آسمانیِ قران را برایت بازگو می­کند و زمانی از قول حضرت پیامبر، رازها را به تو آشکار می­کند.

گهی از رفتگان تاریخ خواند           گه از آینده اخبارت رساند

رفتگان: روندگان، درگذشتگان، مردگان

گاهی تاریخ درگذشتگان را برایت می­خواند و زمانی دیگر اخبارِ آیندگان را برایت پیش­گویی می­کند.

به هر یک زین مقاصد چون نهی گوش                         مکن از مقصد اصلی فراموش

مقاصد: اهداف، اغراض        گوش نهادن: توجه کردن، مراقب بودن

اگر به هر کدام از این اهداف توجه داری، نباید به هدف اصلی از کتاب خواندن که کسب دانایی­است، بی­توجه باشی.                                                        

برای توضیحات بیشتر در باره ی زندگی و آثار جامی اینجا کلیک کنید


شوق آموختن

سرفراز: سربلند              مخوف: ترسناک، وحشتناک             بعث: در لغت به معنای «رستاخیز» و «برانگیختن» و از نظر سیاسی، عنوان نهضت فكری و حزب سیاسی، با شعار «وحدت اعراب، آزادی از سلطه خارجی، سوسیالیسم» است.

اعمال: اجرا، برگزار کردن.                            غالب: اکثر، بیشتر

جزء: مسلمانان قرآن را به ۳۰ بخش تقریباً مساوی به نام جزء به معنی قسمت تقسیم می‌کنند. هر جزء به نوبه خود به چهار حزب و هر حزب نیز به نوبه خود به ۴ ریع حزب تقسیم میشود. متداول‌ترین جزء مورد استفاده و حفظ شده جزء ۳۰ است که از سوره ۷۸ تا ۱۴۴ که شما سوره‌های است در نمازهای روزانه خونده می­شود، را در بر می­گیرد.

مصمّم: با اراده.                   مضیقه: تنگنا، محدودیت       

گل از گلش شکفت: کنایه از(شادمان شدن، خوش­حالی فراوان).

فی­المجلس: همانجا، فوراً، بی­فاصله، بی­تأمّل.               فضیلت: برتری               اصلاح: نیکو ساختن، بهبود دادن.

بالاخره: در نهایت، سرانجام                      تبعید: دور کردن، راندن.                  مسلّط: غالب: چیره، پیروز.


تشبیه

ادّعای همانندی چیزی به چیز دیگر به شرط هنری بودن آن را تشبیه می­گویند. یا مانند کردن چیزی به چیز دیگر.

این همانندی به کمک اجزایی صورت می­گیرد که عبارتند از:

ارکان تشبیه:

تعریف

مثال

طرف اوّل(رکن اوّل) یا مشبّه

چیز یا کسی که تشبیه می­شود.

سخنان مقام معظّم رهبری مانند مروارید ارزشمندند.

طرف دوم(رکن دوم) یا مشبّهٌ­به

چیز یا کسی که به آن تشبیه می­شود

سخنان مقام معظّم رهبری مانند مروارید ارزشمندند.

رکن سوم یا وجه شبه

ویژگی مشترک مشبّه و مشبّه­به.

سخنان مقام معظّم رهبری مانند مروارید ارزشمندند.

رکن چهارم یا ادات تشبیه

ابزار و وسایل تشبیه: مثل، مانند، وار، سان، بسان، چون، همچو، شبیه و ...

سخنان مقام معظّم رهبری مانند مروارید ارزشمندند.

ارکان تشبیه را در بیت­های زیر مشخّص کنید:

-        درونش همچو غنچه از ورق پُر                به قیمت، هر ورق زان، یک طبق دُر

-        تا لحظه­های پیش دلم گورِ سرد بود           امشب به یمن یاد شما جان گرفته­است.

-       غنچه هم گفت گرچه دل تنگم                مثل لبخند باز خواهم شد

-       زندگی مثل دریاست" گاه آرام گاه طوفانی.


نشانه­های جمع در زبان فارسی

در زبان فارسی دو نوع نشانه­ی جمع به کار می­رود:(ها- ان)

جانور / جانوران                دیوار / دیوارها             چشم / (چشمان / چشم­ها)      دست/ (دستان / دست­ها)

تحت تأثیر زبان عربی سه نشانه­ی جمع نیز به زبان فارسی راه یافته است:

1-       (ین- ون) نشانه­های «مثنی مؤنث سالم» و «جمع مذکّر سالم» در کلمات:

روحانی/ روحانیون

مدرّس / مدرّسین

2- (ات) نشانه­ی جمع مؤنث سالم:          تقریر / تقریرات            سبزی / سبزیجات1         

حروف میانجی: به حروفی گفته می­شوند که بین اسم و نشانه­های آن اضافه­ می­شوند تا تلفظ آن­ها را آسان کنند:

آشنا + ان = (آشنا + ی + ان)آشنایان                زانو + ان = (زانو + و + ان) زانوُان

جمع مکسّر:جمعی که شکل مفردکلمه در آن تغییر کرده و می­شکند. مثال:  (ائمّه / اولیا) و (امام / ولی)


درس ششم

أنيس تنهايي- مزد و منّت- تقرير لطايف-  مقاصد اصلي- فروغ دانايي- جمعِ مکسّر- ارکان تشبيه- حاشيه­گذاري- ژول ورن- اعماق اقيانوس- تأثير بخشي- کرات آسماني- دوران اسارت- آزادگان سرافراز- اصل و نسب- اطراف قوچان- رژيم بعث- اردوگاه­هاي مخوف- روحيّه­ي مبارزه- شرايط سخت- اصول و آرمان­ها- محدوديّت­هاي موجود- نيروهاي صدّام-  اعمال نفوذ- حفظ قرآن- تعريف وضعيّت- اکثر بچّه­ها- مأموران صليب سرخ- طبق معمول- قيافه­ي جدّي و مصمّم- داخلِ محوّطه- چاق سلامتي- مضيقه و تنگنا- في­المجلس- تذکّرات مذهبي- فضيلت نماز- نشريّات فارسي-  هجّي کردن- بالاخره موفّق- حسّاسيّت فرمانده- بسيار مؤدّبانه- مسلّط و ماهر- تصرّف و تغيير- نابغه و هوشمند.


یک داستان کوتاه

یکی از روزهای سال اول دبیرستان بود. من از مدرسه به خانه بر می گشتم که یکی از بچه های کلاس را دیدم. اسمش مارک بود و انگار همه‌ی کتابهایش را با خود به خانه می برد.

با خودم گفتم: 'کی این همه کتاب رو آخر هفته به خانه می بره. حتما ً این پسر خیلی بی حالی است!'

من برای آخر هفته­ام برنامه‌ ریزی کرده بودم. (مسابقه‌ی فوتبال با بچه ها، مهمانی خانه‌ی یکی از همکلاسی ها) بنابراین شانه هایم را بالا انداختم و به راهم ادامه دادم.‌

همینطور که می رفتم،‌ تعدادی از بچه ها رو دیدم که به طرف او دویدند و او را به زمین انداختند. کتابهاش پخش شد و خودش هم روی خاکها افتاد.

عینکش افتاد و من دیدم چند متر اونطرفتر، ‌روی چمنها پرت شد. سرش را که بالا آورد، در چشماش یه غم خیلی بزرگ دیدم. بی اختیار قلبم به طرفش کشیده شد و بطرفش دویدم. در حالیکه به دنبال عینکش می گشت، ‌یه قطره درشت اشک در چشمهاش دیدم.

همینطور که عینکش را به دستش می‌دادم، گفتم: ' این بچه ها یه مشت آشغالن!'

او به من نگاهی کرد و گفت: ' هی ، متشکرم!' و لبخند بزرگی صورتش را پوشاند. از آن لبخندهایی که سرشار از سپاسگزاری قلبی بود.

من کمکش کردم که بلند شود و ازش پرسیدم کجا زندگی می کنه؟ معلوم شد که او هم نزدیک خانه‌ی ما زندگی می کند. ازش پرسیدم پس چطور من تو را ندیده بودم؟

او گفت که قبلا به یک مدرسه‌ی خصوصی می رفته و این برای من خیلی جالب بود. پیش از این با چنین کسی آشنا نشده بودم. ما تا خانه پیاده قدم زدیم و من بعضی از کتابهایش را برایش آوردم.

او واقعا پسر جالبی از آب درآمد. من ازش پرسیدم آیا دوست دارد با من و دوستانم فوتبال بازی کند؟ و او جواب مثبت داد.

ما تمام اخر هفته را با هم گذراندیم و هر چه بیشتر مارک را می شناختم، بیشتر از او خوشم می‌آمد. دوستانم هم چنین احساسی داشتند.

صبح دوشنبه رسید و من دوباره مارک را با حجم انبوهی از کتابها دیدم. به او گفتم:' پسر تو واقعا بعد از مدت کوتاهی عضلات قوی پیدا می کنی،‌با این همه کتابی که با خودت این طرف و آن طرف می بری!' مارک خندید و نصف کتابها را در دستان من گذاشت.

در چهار سال بعد، من و مارک بهترین دوستان هم بودیم. وقتی به سال آخر دبیرستان رسیدیم، هر دو به فکر دانشکده افتادیم. مارک تصمیم داشت به جورج تاون برود و من به دوک.

من می دانستم که همیشه دوستان خوبی باقی خواهیم ماند. مهم نیست کیلومترها فاصله بین ما باشد.

او تصمیم داشت دکتر شود و من قصد داشتم به دنبال خرید و فروش لوازم فوتبال بروم.

مارک کسی بود که قرار بود برای جشن فارغ التحصیلی صحبت کند. من خوشحال بودم که مجبور نیستم در آن روز روبروی همه صحبت کنم.

من مارک را دیدم. او عالی به نظر می رسید و از جمله کسانی به شمار می آمد که توانسته اند خود را در دوران دبیرستان پیدا کنند.

حتی عینک زدنش هم به او می آمد. همه‌ی دخترها دوستش داشتند. پسر، گاهی من بهش حسودی می کردم!

امروز یکی از اون روزها بود. من میدیم که برای سخنرانی اش کمی عصبی است. بنابراین دست محکمی به پشتش زدم و گفتم: ' هی مرد بزرگ! تو عالی خواهی بود!'

او با یکی از اون نگاه هایش به من نگاه کرد( همون نگاه سپاسگزار واقعی) و لبخند زد: ' مرسی'.

گلویش را صاف کرد و صحبتش را اینطوری شروع کرد: ' فارغ التحصیلی زمان سپاس از کسانی است که به شما کمک کرده اند این سالهای سخت را بگذرانید. والدین شما، معلمانتان، خواهر برادرهایتان شاید یک مربی ورزش... اما مهمتر از همه، دوستانتان...

من اینجا هستم تا به همه ی شما بگویم دوست کسی بودن، بهترین هدیه ای است که شما می توانید به کسی بدهید. من می خواهم برای شما داستانی را تعریف کنم.'

من به دوستم با ناباوری نگاه می کردم، در حالیکه او داستان اولین روز آشناییمان را تعریف می کرد. به آرامی گفت که در آن تعطیلات آخر هفته قصد داشته خودش را بکشد. او گفت که چگونه کمد مدرسه اش را خالی کرده تا مادرش بعدا ً وسایل او را به خانه نیاورد.

مارک نگاه سختی به من کرد و لبخند کوچکی بر لبانش ظاهر شد.

او ادامه داد: 'خوشبختانه، من نجات پیدا کردم. دوستم مرا از انجام این کار غیر قابل بحث، باز داشت.'

من به همهمه‌ ای که در بین جمعیت پراکنده شد گوش می دادم، در حالیکه این پسر خوش قیافه و مشهور مدرسه به ما درباره‌ی سست ترین لحظه های زندگیش توضیح می داد.

پدر و مادرش را دیدم که به من نگاه می کردند و لبخند می زدند. همان لبخند پر از سپاس.

من تا آن لحظه عمق این لبخند را درک نکرده بودم.

هرگز تاثیر رفتارهای خود را دست کم نگیرید. با یک رفتار کوچک، شما می توانید زندگی یک نفر را دگرگون نمایید: برای بهتر شدن یا بدتر شدن.

جمعه چهاردهم آبان 1389
درس پنجم ...  

سوالات آزمون ادبیات فارسی سال سوم راهنمایی در لینک زیر دنبال شود:

http://www.4shared.com/document/x7W0dINA/farsi3vom.html


آداب و فرهنگ ایرانیان

 

منش: خلق و خوی                 اخلاق: جمع مکسّر خُلق                        استعداد: قابلیّت، توانایی

فراگرفتن: آموختن                  انعطاف پذیر: نرم، سازگار                       نجیب: اصیل، نژاده                

آزرم: شرم، حیا                      ستیز و آویز: گلاویز شدن، نزاع، درگیری     جدال: بگو مگو، کشمکش

غضب: خشم، عصبانیّت           آرایه­ی تضاد در:(عید/سوگواری)و(بزرگان و کوچکان)

تعارف: خوش­آمد گفتن به همدیگر              آیین: راه و رسم، شیوه               متین: سنگین و با وقار

موقّر: با وقار، سنگین                              مردمی: انسانی                      پذیرایی: استقبال

گشاده­رویی: روی باز                              دگرباره: بارِ دیگر، دوباره             سخته: پرداخته، سنجیده

ناشدنی: محال                      ملال: آزردگی، رنجیدگی، رنجش                  اقسام: انواع      

جمع مکسّر:

القاب

عناوین

اقسام

طلاب

ائمّه

اولیا

اوصیا

امثال

حکم

ادیان

مفرد کلمه:

لقب

عنوان

قسم

طالب/طلبه

امام

ولی

وصی

مَثل

حکمت

دین

جمع مکسّر:

اعیان

فواصل

اعماق

منابع

آثار

اسامی

اخلاق

مجالس

آداب

اوقات 

مفرد کلمه:

عین

فاصله

عمق

منبع

اثر

اسم

خُلق

مجلس

ادب

 وقت

تعارف: خوش­آمدگویی         عام­المنفعه: سهامی عام، نفع همگانی                 ثواب: پاداش

پردوام: ماندگارتر               عصاره: چکیده، فشرده                                 نغز: نیکو، شیرین

دل­آویز: دل­چسب              عاقبت­اندیش: دور­اندیش                               سیه­بخت: سیه روز، بدبخت

صبر: گیاهی­است بسیار تلخ که در قدیم مصرف دارویی داشت.                        بَر: میوه، ثمره

محضر: حضور، خدمت         غالب: اغلب، اکثر، بیشتر                               رایج: مرسوم

صحن: میان خانه، وسط خانه                 اعیان: اشراف، بزرگان                    مشبّک: توری، شبکه­ای

تعبیه: قرار دادن                    منحصر: محدود                                     غرس: کاشتن

متناسب: هماهنگ                  مستور: پوشیده                                      خاصّه: مخصوصاً، به­ویژه

باستانی: کهن، دیرین              قلم­رو: ناحیه، سرزمین                               شگفتی: حیرت، تعجّب

مایه: موجب، سبب                 مزروع: کشاورزی شده، کشت شده                 منشأ: مبدأ، سرچشمه

کاریز: قنات                         مشتمل: در بر دارنده، فراگیر                       کاریز: قنات

بصیرت: بینش، دقّت          

                                                                                                                سفرنامه­ی شاردن

تعریف­ها:

ü      کلمات قصار: به جمله­های کوتاه و پر معنی که فشرده و خلاصه­ی افکار و اندیشه­های بلند هستند، کلماتِ قصار می­گویند.

-         صبر تلخ و میوه­اش شیرین است.

ü      امثال و حِکم: جمله­ها و بیت­هایی که حرف­های فراوانی را در چند کلمه­ی تأثیرگذار بیان می­کنند و در ذهن آدمی ماندگارند.

-         گر صبر کنی، زِ غوره حلوا سازی

-         دشمن دانا که غمِ جان بود               بهتر از آن دوست که نادان بود

ساختمان اسم های "لینک" را بررسی کنید:


گروه کلمات املایی درس پنجم

هوش و استعداد- فنّي و هنري- قابليّت و توانايي- نرم و انعطاف­پذير- شرم و آزرم- ايمان و اعتقاد- ستيز و آويز- خشم و غضب-   مجادله­ي لفظي- نرم­خوترين و خوش­خلق­ترين- تعارف و ملاحظه – عيد و سوگ- بزرگان و کوچکان- جامعه و اجتماع- عاقل و هوشمند- آداب خاص- متين و موقّر- دل­نشين و مهرآميز- گشاده­رويي و احترام- لبخندِ نوازشگر- مهر ورز و خون­گرم- سراسرِ گيتي- شايسته و پسنديده- سخته و پرداخته- رنجش و ملال- تلخ و ناهموار- القاب و عناوين- اقسام نامه­نگاري- تعارفات زباني- عامّ­المنفعه- تحصيل طلّاب- وقف منابع- ائمّه و اوليا- اوصياي دين- فضيلت و تقوا- عصاره و چکيده- کلمات قصار- نغز و دل­آويز- امثال و حکم- سقف بناها- گنبدي شکل- مهارت معماري- رايج­ترين زينت- صحن خانه­ها- عامّه­ي مردم- اعيان و اشراف- پنجره­هاي مشبّک- تعبيه کردن- منحصر و محدود- کاشتن و غرس- فواصل قطعات- مستور از گل-  مايه­ي شگفتي و ناباوري-  زمين­هاي مزروع- منشأ و مبدأ- چاه­ها و کاريزها- اعماق زمين- مهارت و بصيرت-  سفرنامه­ي شاردن- لطيفه­پرداز- صبر و ظفر- سريع­الأنتقال- غوره و حلوا- جزئي از گزاره- تأثيرگذار و ماندگار- حور و فرشته- هور و خورشيد- محوّطه­ي حياط.


... ادامه مطلب
شنبه هشتم آبان 1389
اسم از نطر ساختمان ...  

دستور زبان۲

 

اسم

اسم کلمه­ای است که بدان، کسی یا چیزی را می­نامیم. مانند: حسن- گلدان- درخت- باغ- میز- دیوار و ...

اسم از نظر ساختمان بر ۲ بخش است

اسم ساده:

اسمی است که فقط «یک جزءِ معنی­دار» دارد. مثال: باغ - دیوار- میز - قلم

اسم غیرِ ساده:

اسمی است که بیش از یک جزءِ معنی دار داشته باشد؛ که خود شامل3 نوع مختلف است:

اسم غیرِ ساده خود بر ۳ نوع است:

مرکّب:

اسمی که بیش از یک جزء معنادار(دو یا بیشتر) داشته باشد: مثال: گلاب پاش (گل+آب+پاش) و کتابخانه (کتاب+خانه) و ...

مشتق:

اسمی است که یک جزء معنا دار و یک(یا بیش از یک)جزءِ بی معنی(وند) داشته باشد. مثال: دانش(دان«بُنِ مضارع»+ ــِ ش«وند»)و(عروسک(عروس+ــَ ک«وند»)و نمکدان(نمک+دان«وند») و ...

مشتقّ مرکب:

اسمی که هم اجزای معنادار آن بیش از یکی است و هم«وند» دارد. مثال: دانش آموز(دان«بُن مضارع»+ــ ِش+آموز« بن مضارع»)و گلابی(گل+آب+ی«وند»)و آفتابگردان(آفتاب+گرد+«ان» وند) و ... .

وند: به جزئی از کلمات که به تنهایی معنایی نداشته، ولی معنی وآژه­ها را تغییر می دهند.

اسم از نظر شمار(مفرد و جمع بودن)

مفرد:

اسمی که از نظر تعداد، فقط بر یکی دلالت کند. مثال: درخت(یک درخت)، دانش آموز(یک دانش آموز)، کلاس(یک کلاس) و ... .

جمع:

اسمی که از نظر تعداد، فقط بر بیش از یکی دلالت کند. درختان(چند درخت)، دانش آموزان(چند دانش آموز)، برگ ها(چند برگ)،روحانیّون(چند روحانی)، سبزیجات(چند سبزی)، آیات(چند آیه) و ... .

اسم جمع:

اسمی که به ظاهر مفرد،(بدون نشانه­ی جمع) و در معنی جمع باشد. مثال: قوم، لشکر، سپاه، تیپ، قبیله، گلّه و ... .

نشانه های جمع در فارسی و عربی:

نشانه های جمع فارسی:

«ها»،«ان». درست تر این است که واژه های فارسی را با نشانه های جمع فارسی جمع ببندیم. مانند:برگ ها، درختان، دیوارها، دست ها، و ... .

نشانه های جمع عربی:

«ین» و «ون». در کلمه هایی که از زبان عربی وارد شده اند. مثال: مدرّسین، روحانیون.

«ات» نشانه ی جمع مؤنث سالم. مثال:آیات، نباتات، سبزیجات و ... .

جمع مکسر: گاهی همگام جمع بستن کلمات، شکلِ مفردِ آن ها می شکند. مثال: معدن=>معادن، مکتب=>مکاتب، مجری=>مجاری و ... .

حروف میانجی:

با افزودن نشانه های جمع به بعضی از واژه ها، تلفظ آن ها سنگین تر می شود. به منظور سهولت در تلفظ، زبانشناسان پیشنهاد می کنند که حرفی بدان اضافه شود، به این نوع حروف، « میانجی» می گوییم. مثال:

سبزی+(حرف میانجی«ج»+ات).

خانه+(حرف میانجی«گ»+ای).

آشنا+(حرف میانجی«ی»+آن) و ... .