ادبیات فارسی سال دوم راهنمایی
پنجشنبه سی ام دی 1389
درس دوازدهم ...  

اخلاق نیکان

آورده­اند: روایت می­کنند، حکایت می­کنند.               مریدان: دوستداران، هواداران، پیروان


شیخ ابوالقاسم جنید بغدادی، صوفی مشهور معروف به سید الطایفه ، پدرش محمد بن جنید قوایری بغدادی بود.
شیخ ابولقاسم ، در زمانی که صوفیان در نیمه دوم قرن سوم بیشتر در بغداد زندگی می کردند ، او از معروف‌ترین آن‌ها و از مشایخ صوفیان بود و سری سقطی دایی او بود. اصلیت او از نهاوند در ایران است ولی در بغداد زندگی می کرد. او زاهدی عابد و عارفی واصل بود و چون زیاد اهل سفر نبود مریدان و شاگردان از جاهای دیگر به دیدار او به بغداد می آمدند. پس از اواسط قرن سوم که ارتباط اهل سلوک با هم بیشتر شد تعالیم جنید بغدادی و ابوبکر شبلی به شهرهای دیگر نفوذ کرد و چون جنید تقریبا در راس صوفیه قرار دارد بسیاری از صوفیان بعد از او طریقه خود را منسوب به او می دانند. جنید به روایتی پیرو سفیان ثوری بود و بر مذهب او تفقه می­کرد و ابن سریج نیز مرید و پیرو جنید بود. کرامات او بسیار زیاد است و نزد صوفیه از مقبولیت زیادی برخوردار است.  او در سال ۲۹۷ در شهر
بغداد وفات کرد.


بُهلول (بهلول دانا، بهلول مجنون کوفی یا ابو وهیب بن عمرو صیرفی کوفی): یکی از عقلای مجانین سدهٔ دوم هجری و معاصر هارون‌الرشید بود. وی در کوفه نشو و نما یافت و مردم محل او را با نام فارسی بهلول دانا[۱] می‌نامیدند. هارون و خلفای دیگر از او موعظه می‌طلبیدند. او در همان شهر ادب می‌آموخت و سپس به صورت دیوانگان درآمد. اخبار و نوادر و اشعار زیادی به وی منتسب است.[۲] وی شیعه بود و احتمالاً در سال ۱۸۸/۸۰۴ بود که هارون‌الرشید را ملاقات کرد.[۳] بهلول را از شاگردان امام جعفر صادق(ع) دانسته‌اند. زمانی که از سوی هارون‌الرشید در معرض خطر قرار گرفت خود را به جنون زد ولی در مواقع لزوم به مردم پند واندرز می‌داد.[۴] گور بهلول در بغداد قرار دارد و سنگ قبری به تاریخ ۵۰۱ قمری لقب او را «سلطان مجذوب» نوشته‌است. واژهٔ بهلول در عربی به معنای «شاد و شنگول» است.


طلب کنید: بخوانید، بخواهید                             ارشاد: راهنمایی، رهبری

باری: خلاصه                                               طعمه: غذا، خوراک

عرض کرد: گفت(شکل مؤدّبانه­ی سخن گفتن برای اوّل شخص مفرد«عرض کردم» و برای دوم شخص مفرد«فرمودی یا فرمودید» است.)

مرشد: راهنما                      خلق: مردم               مرا با او کار است: من با او کاری دارم.

به قدر می­گویم: به اندازه حرف می­زنم             به قدرِ فهمِ مستمعان می­گویم: به اندازه­ی درک شنوندگان حرف می­زنم. تلمیح به آیه­ی« کلّم­النّاس علی قدرِ عقولِهِم». 

از بهرِ خدا: به خاطرِ خدا                              مرا بیاموز: به من یاد بده.

دعوی: ادّعا                                            دعوی کردن: ادّعا داشتن

مستمعان: شنوندگان                                 معترف شدی: اعتراف کردی، اقرار کردی.

فرع و اصل: آرایه­ی تضاد                          فرع: شاخه                  اصل: تنه

لقمه­ی حلال باید: لقمه­ی حلال لازم است.

بغض و کینه و حسد: مراعات نظیر                    رضا: خشنودی

ذکرِ حق: یادِ خدا                                         رایانه: کامپیوتر

استعداد: قابلیّت، شایستگی، توانایی                    زیست: زندگی

اُسطرلاب: ابزاری که دانشمندان علم ستاره شناسی در روزگار قدیم برای تعیین وضعیّت ستارگان از آن استفاده می­کردند.

چیرگی: غلبه، سلطه، تسلّط                             تار و پود زندگی: همه­ی اجزای زندگی

هنجارها: قواعد و قوانین عرفی جامعه                حریم: اطراف، گرداگرد

حرمت: احترام                                            ره­آورد: ره­توشه، سوغات

مظاهر: جلوه­گاه                                           وارونه: واژگون، معلّق

متعالی: بلند پایه، عالی رتبه                            فضایل: جمع مکسّر فضیلت، برتری­ها، خوبی­ها


گروه کلمات املایی درس دوازدهم

جنید بغدادی- عارفان و مریدان- طلب و خواهش- ارشاد و راهنمایی- عرض کردن- طعام و غذا- بسم­الله- مرید و مرشد- قدر فهمِ مستمعان- بی­موقع و بی­حساب- دعویِ دانایی- معترف به نادانی- اصل و فرع- لقمه­ی حلال- تاریکیِ حرام- نیّت درست- رضای خدا- سکوت و خاموشی- آداب خواب- بغض و کینه و حسد- ذکرِ حق- محمّد حبله­رودی- اخلاق رایانه­ای- دست­آوردهای علمی- چهره­ی جهان- چگونگی زیست- عقل و استعداد- رنج و آسایش- چرتکه و چارپا- اسطرلاب و قطب­نما- کاربرد و کارایی- عصر چیرگیِ ماشین- تسلّطِ فن­آوری- هنجارهای فرهنگی- سنّت­های اعتقادی- خاص و ویژه- جامعه و اجتماع- حریم و حرمت- دیوار امنیّت- فضای امن- آسیب­های جدّی- جامعه­ی ماشینی- نابه­جا و نسنجیده- هویّت اصلی- شکوه شکستن- اخلاق کم­رنگ- ره­آورد تمدّن- غربِ علم­زده- مظاهرِ آفرینش- جلوه­ی جمال- فضایی طوفان­خیز- اخلاقِ متعالی- غفلت و اسارت- سرسبز و روح­انگیز - فضایل انسانی- پای­بندی اخلاقی- رعایت حقوق- مضارع التزامی- ضرب­المثل.


داستان سم

دختری ازدواج کرد و به خانه شوهر رفت ولی هرگز نمی توانست با مادرشوهرش کنار بیاید و هر روز با هم جرو بحث می کردند.
عاقبت یک روز دختر نزد داروسازی که دوست صمیمی پدرش بود رفت و از او تقاضا کرد تا سمی به او بدهد تا بتواند مادر شوهرش را بکشد!
داروساز گفت اگر سم خطرناکی به او بدهد و مادر شوهرش کشته شود، همه به او شک خواهند برد، پس معجونی به دختر داد و گفت که هر روز مقداری از آن را در غذای مادر شوهر بریزد تا سم معجون کم کم در او اثر کند و او را بکشد و توصیه کرد تا در این مدت با مادر شوهر مدارا کند تا کسی به او شک نکند.
دختر معجون را گرفت و خوشحال به خانه برگشت و هر روز مقـداری از آن را در غـذای مادر شوهـر می ریخت و با مهربانی به او می داد.
هفته ها گذشت و با مهر و محبت عروس، اخلاق مادر شوهر هم بهتر و بهتر شد تا آنجا که یک روز دختر نزد داروساز رفت و به او گفت: آقای دکتر عزیز، دیگر از مادر شوهرم متنفر نیستم. حالا او را مانند مادرم دوست دارم و دیگر دلم نمی خواهد که بمیرد، خواهش می کنم داروی دیگری به من بدهید تا سم را از بدنش خارج کند.
داروساز لبخندی زد و گفت: دخترم ، نگران نباش. آن معجونی که به تو دادم سم نبود بلکه سم در ذهن خود تو بود که حالا با عشق به مادر شوهرت از بین رفته است.